روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

تاریخ انتشار : جمعه 21 اردیبهشت 1397 - ساعت : 12:30

کد مطلب: 49657 چاپ به اشتراگ گذاشتن

کاروان عشق/1

روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

مازندشورا: چشمم را می‌بندم و ذهنم را به درازای تاریخ می‌سپارم، به روزگار نه‌چندان دوری که یک ساک دستی بود و من و اطرافیان همگی خاکی‌پوش با چهره‌هایی یک دست و دسته جمعی می‌خواندند، این لشکر حق عازم کرب و بلاست امشب.

مازندشورا:خبرگزاری فارس مازندران ـ دفاع مقدس/روایتی که در ادامه از نظرتان می‌گذرد، مشروحی از یک سفرنامه است که در گفت‌وگو با یکی از راویان دفاع مقدس «عبدالکریم تقی‌نژاد» تنظیم شده است که در چند قسمت با عنوان ثابت «روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا» منتشر می‌شود.

وقتی به درازای جاده چشم می‌دوزم می‌بینم که فرق چندانی نکرده است، مارپیچ تند و سربالایی و سرازیری‌های آن مرا به یاد گذشته می‌اندازد.

همه جا آشنا و معروف است، با همان سادگی همیشگی‌اش و من احساس غربت نمی‌کنم، آن تک درخت روی تپه هنوز نفس می‌کشد و چه با وقار و افتخار ایستاده است.

اما من بر خلاف آن روزها رو به پیری می‌روم و ناتوان‌تر از آن روزها به دیار نور می‌شتابم، بچه‌هایی که با اشتیاق خاصی ما را همراهی می‌کنند، آن موقع طفلی کوچک بوده‌اند که امروز خود مردی بزرگند.

مسافران خسته ما دیگر آن رمق اولیه را ندارند و روی صندلی اتوبوس ولو شده‌اند.

اتوبوس فضای جاده را می‌شکافد و به جلو می‌رود، کلبه‌هایی که پشت‌شان به کوهی عظیم چسبیده شده و در آن مکان جا خوش کرده‌اند، در نماد یک ده زیبا تماشاگر مسافران سرزمین نورند.

تقریباً بیشتر راهیان به هم عادت کردند و به گفت‌وگو مشغولند، تعداد مسافران با راننده به 40 نفر می‌رسد که فقط یک سوم آنها را مردها تشکیل می‌دهند.

در میان مسافران، کوچک‌تر از همه حسین ما بود که با ورجه وروجه‌اش در راهروی اتوبوس موجب مزاحمت راهیان شده بود.

وقتی تاریکی پهنای جاده را پوشاند اذان مغرب شنیده شد، مسؤول گروه با تهیه کنسروهای گرم‌شده بعد از خواندن نماز از همراهان پذیرایی کرد.

اکنون مقداری از شب گذشته است، راننده روز جایش را به راننده شب‌رو داده است، مسافران آرام آرام به خوابی سنگین فرو رفته‌اند و گاه گاه تعدادی بر اثر بوق ممتد اتوبوس و یا ترمز ناگهانی چشم‌شان را باز می‌کنند.

دخترهای صندلی آخر که از گرمای بیش از حد بخاری ماشین کلافه شده بودند جای‌شان را به آقاپسرها دادند که تحمل‌شان بیشتر بود، مسؤول گروه را می‌دیدم که تمام هم و غم‌اش راحتی اطرافیان بود تا کسی رنجیده خاطر نشود.

چشمم را می‌بندم و ذهنم را به درازای تاریخ می‌سپارم، به روزگار نه‌چندان دوری که یک ساک دستی بود و من و اطرافیان همگی خاکی‌پوش با چهره‌هایی یک دست و دسته جمعی می‌خواندند، این لشکر حق عازم کرب و بلاست امشب.

چه زود فراموش‌شان کردیم، حسین آرپی جی زن، اصغر (آهنی) تک‌تیرانداز خودمون تنش پر ترکشه زودی جذب آهنربا می‌شه، رضا (دکتر)، امدادگره، بچه‌ها می‌گن دوکی، کفرش بالا می‌آد، احمد (خبرنگار)، دیدبانه، می‌ره تا 5 متری عراقی‌ها به خمپاره‌چی‌ها گرا می‌ده که چند تا بالا چند تا پایین، هم اطلاعات جمع می‌کنه.

صدای بوق ممتد اتوبوس رشته خوابم را پاره می‌کند و می‌فهمم مسافران این اتوبوس با انسان‌های یک دقیقه پیش فرق می‌کنند.

هنگام اذان صبح به حوزه خرم‌آباد رسیدیم و در مسجد کنار جاده نماز صبح را به جای آوردیم، از آن پس هوا رو به روشنایی رفت و آفتاب درخشان از لای تپه ماهورها سر بیرون آورد.

به دست راست جاده می‌پیچیم و وارد پادگان دوکوهه می‌شویم.

منظره این پادگان در پگاه صبحگاهی وصفناشدنی‌ست استراحتگاه دلیرمردانی که هنوز مقاوم به امید روزی دوباره، پا برجا ایستاده است و منتظر رفتگانی است که برگردند، او هنوز منتظر زنده‌یاد احمد متوسلیان است، فرمانده بی نام و نشان دوکوهه که در چنگ رژیم صهیونیستی اسیر است.

او شب‌های پنج‌شنبه منتظر شهید همت است تا دوباره چشمان زیبایش را ببیند حسینیه همت، جا دارد که سجده‌گاه او را ببوسیم و به دیده کشیم تا چشم دنیا دیده ما طور دیگری ببیند، جوانان اتاق به اتاق آن را می‌گردند، و می‌گویند برادر اینجا جنگ بود، می‌گویم نه جانم، اینجا محل استراحت‌شان بود.

می‌گویند چقدر جالب، همه این جا بودند می‌گویم بله اما الان همه‌شان اینجا نیستند، مثل من که فراموش ... و جوان‌ها متعجب از هقهق گریه‌هایم به بالکن شتافتند و من بودم و یکی از این اتاق‌های خالی.

کجایند شورآفرینان عشق 

علمدار مردان میدان عشق

کجایند مستان جام الست

دلیران عاشق شهیدان مست

سفره‌ای می‌اندازیم و صبحانه‌ای ساده همان که باب دل شهید همت و دوستانش بود بر روی سفره و دعوت‌شان می‌کنیم تا حتی یک صبحانه را با ما باشند، اما نیامدند، شاید هم گفتند که آیا شما در این چند سال دوری، با ما بودید؟

و شاید هم آمده بودند و ما را چشم بصیرت نبود تا ببینیم‌شان.

با حسرت سوار اتوبوس می‌شویم و به ناچار به حرکت ادامه می‌دهیم.

از اندیمشک  عبور می‌کنیم و حال می‌بایست از اولین جاده سمت راست راه را ادامه می‌دادیم، بچه‌ها اصرار کردند تا برای‌شان از خوزستان صحبت کنم، هر چه گفتم داخل ماشین نمی‌شود اضرارشان جدی شد و بلندگوی دستی را جلو آوردند و دائم صلوات می‌فرستادند سخن این گونه آغاز شد.

به نام خدا و به نام شهیدان جنگ تحمیلی خوزستان و کردستان

ما از اندیمشک می‌گذریم بچه‌های رزمنده به این شهر اندی موشک می‌گفتند، شهری که همانند دزفول همیشه موشک‌باران می‌شد این شهر مهمانان دوکوهه را پذیرایی می‌کرد، دو سد مهم و قدیمی‌ کرخه و دز و امم زاده شاه چراغ از دیدنی‌های این شهر است سمت چپ جاده به دزفول می‌رود که در مسیر ما نیست، شهر دزفول، این شهر قدیمی‌ در زمان ساسانیان پلی بر رودخانه دز در سال 244 م نصب کردند، کم کم دز پل، دزفول شد.

با داشتن پایگاه هوایی چهارم شکاری و پادگان تیپ دو زرهی دشمن به این شهر حساس بود و در 15/7/1359 عراق با سه موشک فراگ 7 و اسکاد (بی) دزفول را هدف قرار داد که یک شب 350 نفر از مردم دزفول کشته و زخمی‌ شدند.

این شهرها حوادث زیادی را به خود دیده است، مقبره‌های تاریخی این شهر شاه ابوالقاسم، شاه خراسون و سبزقباست.

و اما شوش کهن‌ترین شهر که قدمت 4000 ساله دارد و به‌عنوان کانون مذهبی این منطقه محسوب می‌شود، در دوره‌های متفاوت مورد هجوم روم و اعراب و عثمانی‌ها قرار داشت و اسکندر هم این شهر را غارت کرد اما دست عراقی‌ها به این شهر نرسید تا همانند اسکندر شهر شوش را مانند خرمشهر غارت کند اما این شهر در برد موشک‌های دوربرد و توپخانه و هواپیمای عراقی بود و مانند دزفول بمباران می‌شد که به بارگاه دانیال نبی(ع) هم آسیب رساندند.

تپه‌های باستانی هفت‌تپه و معبد چغازنبیل که رزمندگان مازندرانی را 6 ـ 7 سال تمام در خودش جا داده بود دیدنی است، برای رهایی از توپخانه‌های عراقی سومین عملیات بزرگ و گسترده بعد از ثامن الائمه و طریق القدس، عملیات فتح المبین بود که در نوروز 1361 آغاز شد و رزمندگان تا سایت سه و چهار پیش رفتند، در صورتی که صدام اعلام کرد اگر ایرانی‌ها بتوانند سایت را بگیرند من کلید بصره را به آنها می‌دهم.

صدای صلوات فضای اتوبوس را معطر کرد و یکی از راهیان خواستند تا بگویم عراقی‌ها چه کردند و چگونه و تا کجا آمدند و من که فکر نمی‌کردم آنها این قدر تشنه آگاهی هستند، گفتم: شهری که در پیش رو داریم اهواز است، تا قبل از سال 1304 نامش ناصری بود، اما بعد از آن در زمان شاه قاجار مرکز استان خوزستان شد و اهواز نام گرفت، قدمت تاریخی این شهر هم به 4000 سال می‌رسد و بزرگترین رود ایران از قلبش می‌گذرد.

پل سفید که چهارمین پل معلق در جهان است در این شهر بر روی رود کارون در سال 1315 نصب شد، پایگاه گلف در اهواز است و هدایت جنگ‌ها و عملیات‌های ما از آنجا کنترل و طرح می‌شد، جایگاه حسن باقری ـ غلامعلی رشید ـ محسن رضایی ـ رفیق دوست ـ رحیم صفوی و ... در این جا بود و صیاد شیرازی هم خودش را وابسته به گلف می‌دانست، اهواز و پایگاه گلف، گلف بازی انگلیسی‌ها بود که در شرکت ملی نفت مشغول بودند و در زمان شاه ما وابسته به آنها بودیم.

گرچه پای عراقی‌ها شهر اهواز را آلوده نکرد اما تا 15 کیلومتری این شهر رسیدند و شهر را زیر توپخانه کم برد خودشان داشتند که کم کم توسط نیروهای مردمی‌ عقب رانده شدند.

سخنم را کوتاه کردم، زیرا آنها با به دست آوردن همین قدر اطلاعات چشم‌ها را تیز کرده و به‌دنبال سرنخ‌های گم شده‌شان می‌گشتند، تابلو‌ها یکی پس از دیگری از نظرها می‌گذشتند و کمتر مسافری می‌دانست که روزگاری این جاده کویری زیر شنی‌های تانک دشمن طی شده است، تا چشم کار می‌کرد صحرای خشک و بی آب و علف، خاکریزهای به‌جای‌مانده‌شان را با دقت می‌شد کشف کرد.

زمان، ما را در لابه‌لای حوادث خود پیچانده است تا چه رسد به دشت پهناور جنوب، حال که به منطقه عملیاتی بیت‌المقدس می‌رسیم بوی خرمشهر مقاوم به مشام می‌رسد، وارد آن می‌شویم، این جا خرمشهر است.

شهری که بی سلاح در مقابل دشمن تا دندان مسلح 34 روز مقاومت کرد و بعد از آن 578 روز گرفتار صدامیان بود، تا این که در سوم خرداد 61 آزاد شد.

ادامه دارد...

3141/ح


منبع : فارس - مازندران

برچسب ها : #اتوبوس #دزفول #مسافران #اهواز #می‌شد #عراقی‌ها #ادامه #دوکوهه #پادگان #اینجا #خرمشهر #خوزستان #می‌رسد #منتظر #روایتی #می‌شویم #راهیان #متفاوت #می‌گذرد #می‌کرد #قدیمی‌ #گفت‌وگو #درازای #می‌کنیم #حوادث #صلوات #منطقه #رزمندگان #عملیات #وابسته #عراقی #توپخانه #شهیدان #مانند #مازندران #تاریخی #می‌گویم #بچه‌ها #بیشتر #اطلاعات #اطرافیان #ماشین #مسؤول #پذیرایی #راننده #می‌رود #صندلی #دیگری #می‌گویند #گذشته #ببیند #ایستاده #روزها #مقاوم #دوباره #کجایند

لینک کوتاه مطلب :

نظر شما در مورد : روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

*

*


X https://sport45.site/