روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

تاریخ انتشار : شنبه 29 اردیبهشت 1397 - ساعت : 09:10

کد مطلب: 50128 چاپ به اشتراگ گذاشتن

کاروان عشق/3

روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

مازندشورا: مسجد خرمشهر، این قلب شهر همانند مادری مهربان، زخمی، اما با وقار همچنان مقاوم و استوار ایستاده بود، او شاهد به شهادت رسیدن بسیاری از مدافعان اسلام و خونین‌شهر بوده است.

مازندشورا:خبرگزاری فارس مازندران ـ دفاع مقدس/روایتی که در ادامه از نظرتان می‌گذرد، مشروحی از یک سفرنامه است که در گفت‌وگو با یکی از راویان دفاع مقدس «عبدالکریم تقی‌نژاد» تنظیم شده است که در چند قسمت با عنوان ثابت «روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا» منتشر شد و متن پیش‌رو، قسمت آخر است.

کاروان عشق/1

روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

کاروان عشق/2

روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

هنگام اذان ظهر بود که گروه متفرق ما آرام آرام جمع شد و به خرمشهر برگشتیم، چون وقت نماز ظهر و عصر بود بهترین تصمیم گروه رفتن به مسجد خرمشهر بود، نماز اول وقت در گروه ما بسیار حائز اهمیت بود لذا با گذشتن اذان همه احساس سنگینی می‌کردند تا آن را اجابت کنند و این سعادت در مسجد خرمشهر ایجاد شد، مرحوم ابوترابی می‌گفت: مسجد سنگر است و مسجد خرمشهر سنگر تمام مساجد  دنیاست.

12 مهرماه 1359 بود که دشمن فهمید بچه‌ها داخل مسجد جامع خرمشهر سنگر گرفته‌اند لذا آن را زیر آتش‌بارهای خود گرفت، اولین خمپاره هم افتاد روی گنبد و آن را تخریب کرد، مسجد خرمشهر، این قلب شهر همانند مادری مهربان، زخمی، اما با وقار همچنان مقاوم و استوار ایستاده بود، او شاهد به شهادت رسیدن بسیاری از مدافعان اسلام و خونین‌شهر بوده است.

بعد از صرف ناهار سرپایی در جنب بازارچه مسجد خود را به موزه شهر که در حاشیه رود کارون جنب پل جهان‌آرا بود، رساندیم به جز ما کاروان‌های زیادی برای بازدید آمده بودند، داخل موزه مملو از جمعیت بود و همه مسافران با دقت تمام زیر و روی موزه را کنجکاوی می‌کردند، موزه زیبای خرمشهر با آثار طبیعی و مصنوعی به جای مانده از اشغال خرمشهر، ماکت‌ها، عکس‌های نخل‌های بی سر، خانه‌های ویران، کوچه‌های آوار، نقشه‌های توجیهی منطقه، عکس‌های شهدا، ماکت‌های عملیاتی همه و همه گویای تاریخی عظیم از نبردی خونین حکایت می‌کند.

به ناچار دل از این موزه می‌کنیم زیرا یک ساعت وقت بازدید ما به پایان رسید و باید به گروه می‌پیوستیم، جزیره مینو، نامی‌ آشنا و مکانی آشناتر، ناخواسته عازم آنجا می‌شویم از سمت راست فلکه هتل کاروانسرا محل استقرار فداییان اسلام دور می‌زنیم و راه‌مان را به طرف شاخه دوم اروند پیش می‌گیریم، زیرا مینو بین دو رود اروند واقع است.

هتل کاروانسرا استراحت‌گاه نیروهای جنگ‌های نامنظم شاخه عملیاتی فداییان اسلام به فرماندهی سیدمجتبی‌ هاشمی‌بود، او با مشورت دکتر شهید مصطفی چمران در جبهه ذوالفقاریه تا خدا دارخوین و قسمتی از جزیره مینو فعالیت می‌کرد در عملیات هویزه ـ فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا ـ عملیات بزرگ ثامن الائمه سهم به‌سزایی داشت شاخه نظامی‌ فدائیان اسلام بعد از عملیات بیت المقدس منحل و نیروها زیر نظر بسیج فعالیت کردند،‌ هاشمی‌ در تهران توسط منافقین ترور شد، بعد از هتل کاروانسرا هتل پرشین (هتل آبادان) محل استقرار بچه‌های خرمشهر بعد از اشغال این شهر بود.

به پاسگاه مرزی می‌رسیم انتظامات پاسگاه از ورود ما به داخل ممانعت می‌کنند، با اصرار اندکی زنجیر دژبانی آویخته می‌شود، جانشین پاسگاه مرزی اروند مقداری با بلندگوی دستی برای بازدیدکنندگان راجع به اروند وحشی توضیح می‌دهد که پرسرعت‌ترین رود جهان در هنگامه جزر و مد است.

تنها شهر خوزستان که نخل‌های بی‌سر فراوان دارد جزیره مینو است زیرا در این مکان بیشترین گلوله‌های دشمن منفجر شده است.

افراد گروه با عبور از پل شناور بر روی نهر جرف به خاکریزهای جناح راست پاسگاه می‌رسند، وقتی حجم نیرو با ورود کاروان‌های دیگر زیاد شود جناب سروان عذر همه را می‌خواهد، او می‌گوید نمی‌دانم چی شد که در این منطقه ممنوعه نتوانستم از ورود شما به این مکان نظامی‌ ممانعت کنم، با تشکر و عذرخواهی از پاسگاه خارج می‌شویم و در کناره پاسگاه روی علف‌های خاردار می‌نشینیم و بعد از مقداری حکایت راجع به عملیات فاو و جانفشانی‌های غواصان با عبور از این رود وحشی دل‌ها برای یک مداحی آماده می‌شود، سخن از کربلا بود و نهر علقمه، آن فردا بچه‌ها زودتر از صبح دیگر بیدار شدند و با جمع کردن پرده موکتی و صرف صبحانه از حسینیه که ما را دو شب در خودش پذیرایی کرد خداحافظی کردیم.

هدف اول ما دیدار از طلائیه و پاسگاه مقاوم آن بود، با طی مسیری در ساعت 10 و 45 دقیقه بوی خاک طلائیه به مشام می‌رسد، خاک این دشت پهناور و غریب گیراتر از همه‌جاست، طلائیه مظلوم از نادر سرزمینی که خاک آن با خون جوانمردان در هم آمیخته است، اینجا محل رشادت و مقاومت است که چند روز مداوم در برابر گروهی از تانک‌های دشمن مقاومت کردند، این سرزمین در لحظه آغاز جنگ به دست دشمن افتاد و تا آخرین لحظه جنگ در دست دشمن بود، عملیات‌های بدر و خیبر هم نتوانست این خاک حادثه دیده را آزاد کند، دشمن بعد از آتش بس هم این خاک را تحت تسلط خود گرفت.

بسم الله می‌گوییم و قدم بر خاک آن می‌نهیم، و چه جسارتی، زیرا که خاکش را باید به دیده مالید، پاسگاه اصلی طلائیه به تلی از خاک بدل شده بود و در کنارش خاکریزی که حفظ آثار می‌کرد محل شهادت عزیزان در سه راه شهادت و درگیری با ماشین جنگی دشمن بود.

ساعت به 11 رسیده بود و هوا رو به گرمی‌ می‌رفت کاروانیان دسته دسته به طرف سه راه شهادت می‌رفتند، بعضی از کاروان‌ها دسته‌جمعی با سینه‌زنی و عزاداری وارد منطقه می‌شدند اتوبوس‌ها در پارکینگ منظم پارک شده بودند و در میان‌شان ماشین‌های شخصی به چشم می‌خورد که با خانواده به دیدار منطقه جنگی آمده بودند، همهمه فضای اطراف را پیچیده بود، ما هم قدم به قدم با گروهی می‌رفتیم اما نیرویی مرا از رفتن باز داشت، آن طرف تر چند افسر جهت هدایت کاروان و جلوگیری از عبور ماشین به منطقه یادمان روی جاده ایستاده بودند در چند قدمی‌شان ماشین شخصی پژو پارس که معلوم بود صاحبش تازه او را خریداری کرده به چشمم خورد نمی‌دانم چرا ناخودآگاه به طرفش کشیده شدم، تابش آفتاب مانع از دید درونش می‌شد اما به نظرم رسید ناله طفلی به گوش می‌رسد وقتی دقت کردم کودک خردسالی که عرق تمامی‌ بدنش را گرفته بود و گونه‌هایش به شدت سرخ شده بود و از دهانش کف بیرون زده بود آخرین لحظات عمرش را سپری می‌کرد.

پنجره‌های ماشین تا آخر بالا بود و درب‌های آن هم قفل بود و راه نفوذی هوا هم مسدود بود، طفل معصوم به خیال رهایی نگاه ملتمسانه‌ای به من کرد ولی راه چاره ای نبود، اما باید فکری کرد، هر چه زمان می‌گذشت حال طفل بدتر می‌شد، افسران حاضر در آن جا به اهمیت موضوع پی نبرده بودند، وقتی گفتم پنجره ماشین را بشکنیم و طفل را نجات دهیم گفتند مسؤولیت آن با خودت.

با نام شهدا طلاییه و یاری خواستن از آن‌ها شروع به بازی با شیشه ماشین کردم، با پنج دقیقه دست و پنجه نرم کردن با شیشه آرام آرام راه نفوذ هوا اندکی میسر نشد اما حال کودک همچنان رو به وخامت می‌رفت، ظاهراً خانواده‌اش کودک را در حال خواب رها کرده و به منطقه یادمان رفته بودند و با شدت گرفتن خورشید بر آهن پاره، طاقت از طفل ربوده و اکنون برای تلاش آن دو سه نفر بیشتر تماشاچی این صحنه نیستند.

پسر کوچکم دست کوچکش را از لای درز نیمه باز شده داخل برد و قفلش را بالا کشید بالاخره بعد از 20 دقیقه تلاش درب خودرو را باز و کودک بدحال را بیرون کشیدیم، او حتی توانایی مکیدن آب را نداشت، با زدن آب به سر و روی او و خوردن باد ملایم که از دشت‌های طلاییه آغاز شد و بوی شهدا می‌داد بعد از یک ساعت حال کودک رو به بهبودی رفت.

با پیچ کردن از بلندگو مادر کودک خود را به ماشین رساند وقتی از قضیه سر درآورد اظهار تشکر کرد، به او گفتم از شهدا این آب و خاک (طلائیه) تشکر کن که ما را متوجه کودک کردند، والا در میان این همه سر و صدا... .

کودک بعد از بهبودی حالش در آغوش من آرام گرفت، بعد از تحویل طفل به مادرش با درک این که شهدا اینجا ما را حفاظت می‌کنند، به طرف یادمان راه افتادم و به سمت مقبره 5 شهید حسینیه شتافتم.

ماکتی که نماد طلایه را به رخ می‌کشید، از آبرفتی بودن این منطقه حکایت داشت، که دشمن از ترس پیشروی سپاه اسلام از طریق شط العرب و هور آن را به آب بسته بود.

طلائیه و شلمچه از سرزمینی‌هایی بوده‌اند که بیشترین درگیری را در خود دیده‌اند، ساعت 12 و 12 دقیقه بود، نماز جماعت در نمازخانه طلائیه خوانده می‌شود و آن گاه نفرات یکی یکی از هم جدا می‌شوند و خود را به جای خلوت‌تری می‌کشانند که آنجا آغاز یک کویر است و رملی حادثه‌دیده، به روی خاک می‌نشیند و کلوخ طلائیه مُهر کربلا شده است، این سجاده خاکی آن چنان در اعماق دل کاری شده است که حتی از کم سن و سال‌ها هم اشک طلب می‌کند.

جاذبه این خاک چنان بر روح و اعماق افراد تأثیر گذاشته است که بین رفتن و ماندن حیران شده‌اند، در دل این خاک چاک شده عظمتی بزرگ هویدا است که دل کندن از آن ناممکن است، در این خاک برهوت اما جذاب جذبه‌های الهی در ذهن و عمق جان نفوذی وصف‌ناپذیر دارد، انگار که انسان از همه متعلقات هستی جدا شده است و در نماد یک بسیجی به تمام معنا ظهور کرده است سپس این گونه به خود می‌پیچد و زمزمه می‌کند.

یاد آن روز بخیر این همه دیوار نبود

بین ما و شهدا فاصله بسیار نبود

چشم بی واسطه آن روز خدا را می‌دید

حیف شد چشم دلم لایق دیدار نبود

به‌راستی دل کندن و جدا شدن از آن برای‌مان میسر نبود اما خلق طبیعت گذشتن است، و چه سخت بود پشت به این سرزمین کردن و گذشتن.

ماشین ما که مسافران دل شکسته را برای دیدار به سرزمین نور دیگر می‌برد صدای نوازش طنین‌انداز بود، واویلا واویلا وا ویلا وا ویلا زمین کربلا وا ویلا اتوبوس ما آرام آرام به دشت جفیر می‌رسد، خواهر شهیدی که تقاضا داشت محل شهادت برادرش را به او نشان دهیم، اتوبوس در برابر دشت جفیر ایستاد و راهیان نور پیاده شدند و به خواهر شهید فهماندم که اینجا دشت جفیر محل شهادت شهید است و او که عمری را در آرزوی دیدار محل شهدت برادرش روزشماری کرد، بغضش ترکید و نوحه غریبانه سر داد که کاروان را تحت تأثیر قرار داد،
گرچه در این حادثه مداحی حاضر نبود اما همگی منقلب شده و شروع به عزاداری کردند و اشک از چشمان همه سرازیر شد و من دانستم که این جوشش خون شهید است که بعد از 25 سال هنوز تازه است گرچه شهید نیازی به گریه ندارد و این اشک ما را به راه شهید نزدیک‌تر می‌کند و این انقلاب درونی لازم است.

مسیرمان را ادامه می‌دهیم تا به هویزه برسیم، شهری مقاوم، حکایت کربلای هویزه هم جانسوز است، زره‌پوش‌های دشمن در مقابل گروه دانشجویان بهبهان به فرماندهی سید علم الهدی دست خالی زمین‌گیر شد، در این مقاومت خونین بر تعداد زره‌پوشان دشمن افزوده می‌شود و آنجا بود که سید همانند جدش و 140 یارش در زمینی همانند کربلا به شهادت رسیدند، در کربلا دشمن بر جنازه شهدا اسب تاخت و در هویزه تانک، وقتی به مقبره‌های دلاورمردان هویزه می‌رسیم، سید است به همراه مادر دلبندش در جمع یاران آرام خفته است.

مسجد و مقبره این مکان مقدس را در سال 1373 تکمیل کردند که زائران از آن تبرک می‌جویند، شهید علم‌الهدی در حال اتمام حجت به یارانش می‌گوید، هر کس نمی‌تواند بجنگد برود و هر کس که می‌ماند شهید می‌شود و بداند در آینده اینجا زیارتگاه اهل دل خواهد شد، از هویزه هم مانند طلائیه خداحافظی می‌کنیم و به سوی دهلاویه می‌رویم، بعد طی مسیر به منطقه شهادت مرد تاکتیک جنگ‌های نامنظم می‌رسیم محلی زیبا و با عظمت اما نه به بزرگی عظمت روح مصطفی.

در پشت ساختمان رودخانه‌ای محل را دور می‌زند که زلالی آبش به صافی دل مصطفی است، سخن گفتن از چمران در چند صفحه نمی‌گنجد اما با ذکر این نکته که او قبلاً در لبنان خود را به شهادت رسانده بود او در بعلبک، جبل عامل، جولان، پاوه کردستان پر کشیده بود، در مقابل هر تجاوز و ستم مصطفی دیده می‌شد، او بود که یک پایش در آبادان، پای دیگرش در بوستان بود، عقل ضعیف ما مشکل است گوشه‌ای از مرام مصطفی را درک کند.

غروب آفتاب خاطرم را مکدر کرده است زیرا لحظه خداحافظی، سخت و جانکاه بود با فکر این که دوباره فدای زندگی شدن و دست و پا زدن در این ذلتکده مو را بر تن‌ها سیخ می‌کرد، از شهر سوسنگرد هم به آرامی‌ می‌گذریم، شهر سوسنگرد دلش گرفته است و در عصری غمگین ما را به نظاره نشسته است، شاید او دلتنگ شهدای این دیار است، حسن باقری، صیاد شیرازی، چمران، همت و ... از حوزه عملیاتی طریق‌القدس به حمیدیه می‌رسیم در مسجد طریق‌القدس  آخرین نماز این سرزمین خوانده می‌شود به شوش می‌رسیم وقتی دقت می‌کنم بر سنگ قبر حضرت دانیال نبی(ع) این را می‌خوانم از مولای متقیان حضرت علی(ع) می‌فرماید: هر کس قبر برادرم دانیال نبی را زیارت کند مرا زیارت کرده است و من خدا را شکر می‌کنم که در مملکت اسلامی‌ ما جایی برای خانه‌تکانی دل هم هست دلی که یک سال آشفتگی شهر و زندگی روزمرگی و دویدن به هر سو برای سود بیشتر از همه بدتر دورویی و منیت و فخرفروشی و بی‌حجبی را دیده است این دل، این چشم، این مغز کجا باید صیقل داده شود.

و من دیده‌ام همه راهیان را قبل از آمدن و بعد از رفتن، همه دل‌شان را در اینجا جا گذاشتند تا رنگ و بوی شهید بگیرند و خدایی شوند، زیرا اینجا بهترین جا برای به خود رسیدن و از هیاهوی روزگار دور شدن است و آنانی که در این مدت عاشقانه و صادقانه پذیرای راهیان نور هستند اجرشان با خدای امام حسین(ع).

3141/ح


منبع : فارس - مازندران

برچسب ها : #شهادت #طلائیه #خرمشهر #پاسگاه #ماشین #منطقه #اینجا #هویزه #اسلام #مصطفی #کربلا #دیدار #کاروان #می‌رسیم #روایتی #سرزمین #حکایت #می‌کند #اروند #می‌کرد #متفاوت #عملیات #دقیقه #گذشتن #کاروانسرا #یادمان #چمران #می‌شد #عملیاتی #مقاومت #همانند #راهیان #مقاوم #خداحافظی #گرفته #آفتاب #حادثه #برابر #می‌رسد #گروهی #بیرون #می‌رفت #کشیده #بیشتر #زندگی #مقابل #برادرش #سوسنگرد #می‌کنم #زیارت #دانیال #خواهر #اتوبوس #مقبره #بهبودی #طلاییه #خوانده #اعماق #واویلا #تأثیر #نفوذی #اهمیت #استقرار #می‌شویم #می‌کنیم #فداییان #جنگ‌های #فرماندهی #نامنظم #خونین #نخل‌های #کاروان‌های #همچنان #ایستاده #بازدید #مسافران #عکس‌های #اشغال #افتاد #جزیره #نمی‌دانم #می‌گوید #افراد #مداحی #بسیار #بهترین #حسینیه #مقداری #اندکی #بچه‌ها #فعالیت #نظامی‌ #آبادان #ممانعت #می‌کردند #ادامه

لینک کوتاه مطلب :

نظر شما در مورد : روایتی متفاوت از سفری به دیار آشنا

*

*


X https://sport45.site/